|
زندکی من با تو به بهارش رسید
|
دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دلم گرفت و گریه کردم
بازم به گریه هام می خندم
بازم صدای گریه مو شنیدن
همه به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه میشینم و واسه دلم میخونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم
ولی نمیشه گفت اینو میدونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید
غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
دوباره...

سلام دوستان
من رفتم به خدمت مقدس سربازی و فکر میکنم دیگه به این زودیا نتونم آپ کنم
برام دعا کنین تا بتونم به راحتی این خدمت مقدس اجباری رو تموم کنم
مخصوصاْ تو باید بیشتر از همه دعا کنی هاااااااااااا
دوستتون دارم
تورو بیشتر
خوشحالم
البته اونائی که منو میشناسن میدونن که من همیشه شادم
ولی این خوشحالی فرق وزیتی
از ۱۷ آذر ۸۶ تا دیروز ۹ اردیبهشت ۸۷ دلم بعضی وقتها خیلی خیلی میگرفت
میگفتم شاید اشتباه کردم
شاید درست برخورد نکردم
اگه اونجوری نمیشد
اگه اون کار رو نمی کرد
اگه اون حرفها رو نمیزد
اگه .
اگه ..
اگه...
ولی دیروز بازم خدا بهم گوش زد که خیلی دوست دارمااااااااااااااا
یادت نره من این بالا صلاحتو میخواماااااااااا
منم که خرم
هی یادم میرفت
خودمو میزدم به کوچه علی چپ و هی دلم میگرفت
خدایا
دمت گرم
خیلی باحالی
یعنی آخرشی
قول میدم دیگه دلم نگیره
قول میدم دیگه هواشو نکنم
حتی روز ولنتاین که تولدشم هست
دیگه دیوونه نشم
خدایا
مرسی
قسم به روزای بی کسی
قسم به لحطه های دلواپسی
قسم به روز عاشقی
به لحظهء دلدادگی
قسم به روی ماه تو
قسم به قلب پاک تو
قسم به اون ناز نگات
قسم به مستی لبات
قسم به دلباختیگی هات
به اون چشای دلربات
قسم به اون شیرینی هات
به تلخی هات
به رؤیاهات
قسم به اون رؤیای ناب
قسم به لحظه های شاد
دیگه نداری جائی تو
تو این دل شکسته ام
دیگه نداری راهی تو
به قلب تکه تکه ام
بازم عید اومد
یه سال جدید
یه سال نو
یه سال پُر
یه سال خالی
یه سال پر از ابهام و خالی از سوال
یه سال پر از بی کسی و خالی از همزبونی
یه سال نامعلوم
یه سال شاید خوب شاید بد
شاید ندونم سالی که میاد چه جور سالیه
ولی خوب میدونم سالی که رفت ...
خیلی بی مهابا پا رو من گذاشت و رفت
بدون ترس منو رها کرد و رفت
بدون ترس از این که یه عاشقی مثل من شاید دیگه نتونه معنی قشنگه عشقو بچشه!!!!!!!
شاید دیگه نتونه طعم شیرین با عشق بودن رو مزمزه کنه...
شاید دیگه نتونه خستگی زندگی تکراری رو روی لبای یه همزبون واقعی به دیار فنا بفرسته.....
شاید دیگه نتونه .......
ولی واسه اون مهم نیست که این پسر قصه ما بتونه یا نتونه...
داشتیم دست تو دست هم خوش و خرم
و در کنار هم مسیر زندگیمونو می رفتیم.
راه تاریک بود....
اما یه چراغ داشتیم که تا یه جائی از مسیر رو برامون روشن می کرد..
می تونستیم راه و از چاه تشخیص بدیم
به جای اینکه از دره بریم پائین و از کوهش بریم بالا...
از روی پل به سادگی و دو نفری رد می شدیم.
قشنگ بودیم...
با هم بودیم...
تا اینکه از دور یه چراغ روشن دید
مست نور خیره کننده اش شد...
چراغ رو از دست من گرفت
منو تنها گذاشت و رفت به سمت اون نور...
اما.........
به نور نرسید.
و اینو نمیدونست که پلهای زندگی ظرفیتشون دو نفره...
اگه یه نفره از روش رد بشی میریزه...
به نور نرسید
برگشت به پشت سرش نگاه کرد
تو نور چراغ دید که یه دنیا از من فاصله گرفته.
دیگه دستام تو دستاش نیست...
دیگه صدام به گوشش نمیرسه...
دیگه لبام از گرمی لباش جون نمیگیره...
دیگه خستگی تنم با نگاه قشنگش در نمیره...
حالا اون اونور دنیا و من اینور دنیا...
اون با یه چراغ و کلی پل خراب شده پشت سرش...
منم اینوذ بدون چراغ در پی روشن کردن امروزم برای فرداهای روشن.
نمی تونه برگرده...
آخه پلی نمونده.
باید همه دره ها رو بره پائین و از همه کوه ها بره بالا تا بتونه برگرده و دوباره
با هم پل بسازیم و تو روشنائی چراغ به راه زندگیمون ادامه بدیم.
ولی برنمی گرده...
دو دله...
آخه مطمئن نیست وقتی از آخرین کوه بیاد بالا من اونجا باشم....
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
کاشکی روی تو را می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
وتکان دادن دست
که
مهم نیست زیاد...
-----------------------------------------------------
از قلبم چهار پایه ای و از احساسم سمباده ای خواهم ساخت
با کمربندم به دوش خواهم کشید
و بر هر کوی فریاد خواهم زد
آ آ آ ی
چاقو قیچی
احساس
تیز می کنیم...
-----------------------------------------------------
آرزو می کردم که تو با من باشی
و تو گفتی هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا تلخی این هرگز کشت....
نیمه شب آواره و بی حس حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدائی یک دو ماهی میگذشت
یک دو ماه از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشائی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورقمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون توئی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبائیت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوئی ناب بود
آه ه ه ه ه
روزگار
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی مارا نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدائی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بیخبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرینت گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او
یاد تو ما را بس است.
در شهر عشق قدم میزدم.
به گورستانش سر زدم.
خدای من چقدر دلِ مرده؟
یکی از قبر ها تازه بود....چند تا برگ روی اون رو پوشونده بود...
گفتم بشینم و براش دعا بخونم شاید فرقی تو حالش بکنه..
در حین خوندن دعا برگها رو کنار زدم و از تعجب خشکم زد...
دعام نصفه موند...پاهام سست شد...آخه قبلاْ منم عاشق بودم..
و اون همون دلی بود که سالها پیش دل عاشق منو کشته بود.
بهترین بهترین نازنین من
نام تو مرا مست میکند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب
مستی ام افزئن میشود با لمس خنده های تو
سرشار غرور میشوم با بوئیدن نگاه های پر از عشق تو
لبریز احساس میشوم با چشیدن دستان پر از آتش محبت تو
بیا و دریغ مکن از من گرمی لبانت را
بگذار تا جان بگیرم از دیدن لحظه لحظهء بودنت در کنارم
زنده کن جان بی جان مرا با گرمی آتش عشق خود
تا بسازم دنیائی برایت که آرزو دارند مردمان تا باشند در آن لحظه ای
قسم ات میدهم به عشق پاکمان
به رویای نابمان
بگو که با منی و خواهی ماند با من و تنها توئی در دنیای من
و بگو که منم در دنیای تو و تنها منم برای تو
بدان که میمیرم بی تو ای تنها امید نفس کشیدنم
نفسم باش در این دنیای بی نفس زیباترینم